تو ای امید جان من زدل شنو فغان من
چو رفتم از دیار تو دگر مجو نشان من
به نگاهم بنگر به نگاهم بنگر که تمنا دیدی ازآن
سخن از دل بشنو که به نظاره تو نگهم بگشوده زبان
موی تو قرارم بهم می زند

چشم تو به مستی رهم می زند
غم های تو خون در دلم میکند
یاد تو زخود غافلم می کند

آه…. چه گنه کردم به تو دل بستم
به بر آتش ز چه بنشستم

متن آهنگ محمد معتمدی به نگاهم بنگر

بلای تو فتنه ی زمان عشوه گری
برای دل ای بلای دل چون شرری

بیا که سیل غمت مرا سوی خود کشاند
بتا زمن تا خبر شوی هستیم نماند
موی تو قرارم بهم می زند

چشم تو به مستی رهم می زند
غم های تو خون در دلم میکند
یاد تو زخود غافلم می کند