سر خوش از کوی خرابات گذر کردم دوش
به طلب کاری ترسا بچه ی باده فروش
پیشم آمد به سر کوچه پری رخساری
کافری، جلوه گری، زلف چو زنار به دوش

گفتم این کوی چه کوی است، تو را خانه کجاست
گفتم این کوی چه کوی است، تو را خانه کجاست
ای مه نو خم ابروی تو را حلقه به دوش
ای مه نو خم ابروی تو را حلقه به دوش
گفت تسبیح به خاک افکن و زنار ببند
گفت تسبیح به خاک افکن و زنار ببند
سنگ بر شیشه ی تقوی زن و پیمانه پیمانه پیمانه بنوش

متن آهنگ محمد معتمدی کوی خرابات

بعد از آن پیش من آ تا به تو گویم سخنی
راه بنمایم اگر بر سخنم داری گوش

دل به کف داده و مدهوش دویدم ز پی اش
تا رسیدم به مقامی که نه دین ماند و نه هوش
دیدم از دور دیدم از دور گروهی همه دیوانه و مست
سر خوش از باده ی ناب آمده در جوش و خروش
چون سر رشته ی تدبیر به شد از دستم
خواستم تا سخنی پرسم از او گفت خموش
بی دف و ساقی و مطرب همه در رقص و سماع
بی دف و ساقی و مطرب همه در رقص و سماع
بی می و جام و صراحی همه در نوشا نوش
بی می و جام و صراحی همه در نوشا نوش
این خرابات مغان است و در آن مستانند

از دم صبح ازل تا به قیامت مدهوش